تبلیغات
ورود پسرا ممنوع!!!

به نام خدا

ورود پسرا ممنوع!!!
دوستان عزیز  به وبلاگ  ورود پسرا ممنوع!!!  خوش آمدید


¿شعر
چهارشنبه 17 بهمن 1386

شبی به خوابت می آیم ... آرام در كنارت می نشینم پا بر زمین می فشارم و از سینه ام خود را بالا میكشم و آرام بر لبانت بوسه میزنم و شبی دیگر آرام تر به كنارت می آیم ... تو را در بغلم می فشارم و با خود نجوا میكنم كه دوستت دارم و شبی دیگر آرام تر از همیشه در كنارت جان می سپارم

 

گفته بودی كه طبیب دل هر بیماری
پس طبیب دل من باش كه بیمار تواَم

 

من به درماندگی صخره و سنگ
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به آوارگی ابر و نسیم
من در این شب كه بلند است به اندازه حسرتزدگی
گیسوان تو به یادم می آید
من در این شب كه بلند است به اندازه حسرتزدگی
من به تنهایی خود می مانم
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو ، چشمة شوق
چشم تو ژرف ترین راز وجود
برگ بید است كه با زمزمة جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپُرد
تو تماشا كن، به بهاری دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریكی می گذرد و تو در خوابی
و پرستوها در خوابند
نه بهاری دیگر ، نه یاری دیگر ، حیف
اما من و تو ، دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاك شدن راهی نیست
از سر این نام ، این صحرا، این دریا، پر خواهم زد
خواهم مرد ، غم تو، این غم شیرین را با خود خواهم برد

نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن 1386 و ساعت 01:02 ق.ظ توسط : ویولت
ویرایش شده در - و ساعت -


¿عشقولانه!
چهارشنبه 17 بهمن 1386

چشم هایم را قربانی میکنم ؛ شاید بی واسطه بیایی ودستهایت آشیانه مهر شود

میدانی ... گنجشک ها هم عاشق می شوند وگرنه هرصبح برای که بال می گشایند؟

آسمان هم باید عاشق باشد که این چنین بی مضایقه می بارد ؛

بگذار آنقدر از تو پر شوم که دیگر جایی برای خودم نماند

گاهی وقت ها که به دلم سرک میکشم فقط تویی و تو

نمیدانم چرا این قدر برای من بزرگی و من چرا اینقدر به مهربانیت عاشقم

حرفهای تنهایی ام اگر به گوش تو نرسد چقدر بیچاره ام

راستی !اگر ستاره ها نباشند به کدام روشنی باید دل بست

همیشه باید یک چیز عزیز باشد ؛ یک حضور بزرگ یک حس خوب

که همیشه به بهانه اش زنده ای ....

و من ایمان دارم که...........

که تو همان چیز بزرگ و عزیزی واز هوای بودن توست که نفس میکشم

 

نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن 1386 و ساعت 01:02 ق.ظ توسط : ویولت
ویرایش شده در - و ساعت -


¿روزی خواهم آمد
سه شنبه 25 دی 1386

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
 كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
 دوره گردی خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آی شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریكی است كهكشانی خواهم دادش
روی پل دختركی بی پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
 هر چه دیوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
 من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
 بادبادك ها به هوا خواهم برد
 گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخكی خواهم كاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر كلاغی را كاجی خواهم داد
 مار را خواهم گفت : چه شكوهی دارد غوك
آشتی خواهم داد
 آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
 نور خواهم خورد
 دوست خواهم داشت

 

=======***** ********* ********* ****= ====

آنگاه كه چشمانم او را دید
و آنروز پنداشتم بسیار خوب و صبور و آرام و انسان خواهد بود....؛ اما به غلط، افسوس
نمی دانستم كه احساسی است كه باید بگذرد و باید می گذشت، اما نرفت!!! و
همانروز كه روح و احساس حقیر خود را در بندِ نگاه و شخصیتش احساس كردم
دل و قلبم هم رفت و دیگر باز نگشت
گر چه نداشتمش ولی وجودی حقیر ، توان گریز از او نداشت
و همانروز ، كه پنداشتم كه با او دیگر بغضی نخواهم داشت ... و نه آهی خواهد بود و نه اشكی
افسوس كه ندانستم كه باز هم احساسم ؛ همان تنگمایه حقیر ..، به مانند جویی است كه خواهد رفت و باز گشتی برایش نیست
آنروز ندانستم كه وقتی با هم باشیم ، تنهاییم را پر نخواهد كرد و من... تنها تر از دیروز ها خواهم بود
ولی اینك خوب می دانم
كه هستم من؛ اسیری در بند
نگارنده ای در حبس
و نا امید و گریان و بغض آلود
محروم ز هر بود و نبودِ خویشتن گشته ام
قلم پر از احساسم خشكید و شكست
قلبی یخ بست
دستانی كه می لرزند
هدیه او خواهند بود و چشمانی پر از اشك و گلویی پر از بغض
در دست زمانه افسوس چه ناعادلانه به عقب رفتم و وا ماندم
كاش همان روز می دانستم
كاش آنروز می دانستم چیزی كه دیگر در این دنیا مدفون گشته است...
كمی سخاوت و مهربانی و آزادی است
كاش می دانستم كه نامردی در همگان هست
استثنایی وجود نخواهد داشت
كاش می دانستم آنچه فراوان است؛ نامردی و نا عدلی است
ولی افسوس كه ندانستم

نوشته شده در سه شنبه 25 دی 1386 و ساعت 06:01 ق.ظ توسط : ویولت
ویرایش شده در - و ساعت -


¿!
سه شنبه 25 دی 1386

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: 

 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید....

 

نوشته شده در سه شنبه 25 دی 1386 و ساعت 05:01 ق.ظ توسط : ویولت
ویرایش شده در - و ساعت -


¿!!!!!!!!!!!!!!!!۱
سه شنبه 6 آذر 1386

گفتگوی عاشق و معشوق

 

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغهء دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

 

خدایا به خاطر همه عنایاتی که به من داری ازت ممنونم. تو تمام لحظه های نیازم فقط خواستمت. ولی تو منو واسه همیشه میخوای . توی این لحظه های تردید و تنهایی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسیدن عطا کن. به این وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ایام باشم ...

کمکم کن تا پیش از آنكه مرا بفهمند به سوی دركشان گامها بردارم.

نوشته شده در سه شنبه 6 آذر 1386 و ساعت 11:11 ق.ظ توسط : ویولت
ویرایش شده در - و ساعت -


¿دختر میخوای یا پسر؟؟؟؟تا آخرش بخون
سه شنبه 6 آذر 1386

دختر می خواهید یا پسر؟؟!!

روزنامه ها این خبر را با آب و تاب بسیاری تیتر زدند، داشتم فکر میکردم اگر جنسیت را به میل خودمان انتخاب کنیم چه اتفاقی می افتد؟

پسر : پسرها معمولا خیلی باهوش به دنیا نمی آیند ، تا سه سالگی اتاق پذیرایی را با دستشویی اشتباه می گیرند ، البته در شش سالگی موفق به رفع این عیب شده و کارشان را در اتاق خواب انجام می دهند ، در هفت سالگی به مدرسه می روند و آنجا هم تنها چند فحش و بد و بیراه یاد میگیرند ، سیزده سال نشده ژیلت بابا را کش می روند و روی صورتشان میکشند ، در پانزده سالگی عاشق می شوند و به بروس لی و جت لی عشق می ورزند ، در هجده سالگی باید بیست میلیون برایشان هزینه کرد تا آنها با سرافرازی در رشته ی آبیاری گیاهان دریایی در دانشگاه آزاد واحد کویر لوت مرکزی قبول شوند ، در این مرحله آنها با پشتکار ستودنی و هزینه ی 33 میلیون تومان دیگر موفق می شوند بعد از نه سال با مدرک معادل کاردانی فارغ التحصیل شوند ، در این مدت او شش بار عاشق شده و شما باید سیزده بار برای خواستگاری به اقصی نقاط کشور سفر کنید و...... می بینید که اصلا پسر دار شدن به صرفه نیست !!!!

دختر : آنها از همان ماه های اول زندگیتان را از شما میگیرند ، مدام ناز و عشوه و کرشمه می کنند ، در دو سالگی عاشق عروسک می شوند ، در هفت سالگی عاشق معلمشان می شوند ، هر روز به دلایل نامعلومی لوازم آرایشی همسرتان گم شده و به صورت کاملا اتفاقی در کیف دخترتان پیدا می شود در هفده سالگی موفق می شوند کلاس های شنا ، موسیقی ( حتما گیتار ) ، گلدوزی ، منجوق دوزی، کیک پزی ، ایروبیک ، یوگا و.... را نیمه کاره رها کنند و شما 42 میلیون شهریه بیخودی می پردازید . دندتان نرم!! دختر می خواستید ؟ اما لبخند بزنید چون حالا دیگر نقاشی تان خیلی خوب شده و لوازم آرایشی همسرتان  هم گم نمی شود ، در نوزده سالگی احساس می کنند کسی آنها را درک نمی کند  ، در بیست و سه سالگی تنها می خواهند با مردی که ستاره ی سینما ، پولدار ، خوشتیپ و با کلاس باشد ازدواج کنند ، در 29 سالگی پولدار و خوشتیپ باشد کافیست ، در سی و سه سالگی پولدار باشد کافیست ، در 40 سالگی با معرفت باشد کافیست و .... شما از دست او ، تا این سن ، سه بار خودتان را آتش زده اید و از دیگران خواسته اید که با کلنگ خاموشتان کنند !

حالا دختر می خواهید یا پسر؟؟؟!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 6 آذر 1386 و ساعت 11:11 ق.ظ توسط : ویولت
ویرایش شده در سه شنبه 6 آذر 1386 و ساعت 11:11 ق.ظ


¿عاشقانه
شنبه 26 آبان 1386

 عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ عشق فقط میگه: تو مال منی .

عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط میگ:توی قلب من زندگی می کنی .

عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟ فقط میگه: باعث می شی قلب من به ضربان بیفته .

عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟ فقط میگه: همیشه با منی

 

نوشته شده در شنبه 26 آبان 1386 و ساعت 02:11 ق.ظ توسط : ویولت
ویرایش شده در - و ساعت -


¿روانشناسی
شنبه 26 آبان 1386

هم اینک ، همینجا زندگی کن! زندگی کردن در امید، زندگی کردن

 در آینده است، واین خود به تعویق انداختن زندگی به معنای واقعی

 است. هم اینک هم اینجا زندگی کن. زندگی به طرز فوق العاده ای

 لذتبخش است. همینجا دارد می بارد و تو جای دیگری را

 می نگری

 1.انسان باید از گذشته رها شود و از میان راه هایی که به او ارائه می شود ، بهترین را برگزیند .

2.اندیشه كردن كه چه بگویم به از پشیمانی است كه چرا گفتم.
 

3.گوش کردن را یاد بگیر ، فرصت ها گاهی به آهستگی در می زنند .

4.چرا در جستجوی محبت هستید،خود خالق و باعث محبت باشید.

5.شاید کسی روکه باتوخندیده فراموش کنی اماکسی روکه باتو اشک ریخته هرگز!

6.هرآنچه بخواهیدبدست خواهیدآورد بشرطی که استقامت راسرمایه خودقرار دهید (لافونتن)

7.هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرادرعمل خواهید دید که همیشه وقت کم وکوتاه

 است
 

8.در هر کجا که هستید و با هر چه که در اختیار دارید کاری بکنید .

9.مشکلات مانند دست اندازهای جاده اند. کمی از سرعتتان کم می کنند، اما از جاده صاف بعد از آن

لذت خواهید برد. زیاد روی دست اندازها توقف نکنید. به حرکتتان ادامه دهید.

نوشته شده در شنبه 26 آبان 1386 و ساعت 02:11 ق.ظ توسط : ویولت
ویرایش شده در شنبه 26 آبان 1386 و ساعت 03:11 ق.ظ